از هم جدا شدن ، سپس با هم: یک ملاقات مدرن-زیبا در دو عمل

داستان های عاشقانه مجموعه ای درباره عشق در تمام اشکال آن است که هر روز تا روز ولنتاین یک مقاله جدید می آید.

علی رغم اینکه تقریباً در مورد همه مسائل زندگی بسیار کاربردی هستم ، من یک رمانتیک هم هستم. من همیشه انتظار یک ملاقات زیبا را داشتم: من جایی خواهم گشت و ناگهان با مرد رویاهایم ملاقات می کردم ، ما عاشق می شویم ، پایان داستان هرچقدر ساده لوحانه به نظر می رسد ، در ابتدا به نوعی چنین بود.

چهار سال پیش ، من آنجا بودم و او بود – دوست یک دوست ، اما مهمتر از همه ، تازه مجرد ، همانطور که من. او موهای قهوه ای بلند و چشمان قهوه ای داشت تا مطابقت دهد. ما از طریق شبکه های اجتماعی چت می کنیم سپس پیام های متنی و سپس تماس های بی پایان FaceTime را انجام می دهیم. با نگاه به گذشته ، ما بیشتر در مورد هیچ چیز صحبت نمی کردیم ، تا اینکه چیزی به چیزی تبدیل شد و من دلیل جدیدی برای احساس هیجان داشتم. او بزرگترین فرزند با یک خواهر کوچکتر بود و من بعد از چهار برادر کوچکترین فرزندم. خانواده وی از طرف مادر مادر سیسیلی و از پدر پدر سرخپوست بودند – ترکیبی خوشامد و صریح. او فرقی نداشت. او مقدار بی نظیری از اطلاعات خود را بی فایده می دانست ، اما من شیفته آن شده بودم. او عاشق آشپزی بود. من از این فکر متنفر بودم. ما تقریباً همیشه با هم مخالف بودیم و این احساس هیجان انگیز بود. بعد از چهار ماه دوستیابی عادی ، آن را رسمی کردیم.

وقتی با هم آشنا شدیم وسواس های او ساده بود. او به عنوان یک فیلمساز و نویسنده در حال ظهور کار می کرد و تمام وقت خود را به آنچه برای او راحت بود اختصاص می داد: کار ، خانواده ، دوستان و من به همین ترتیب. هرچه بیشتر وارد زندگی او می شوم فضای بیشتری را اشغال می کردم. روزهای ما ساده بود. من معمولاً به جای او می رفتم ، آرزوهایمان را با هم تقسیم می کردیم: من می خواستم یک سردبیر مد باشم و او می خواست یک کارگردان فیلم شود. شبهای بی پایان سینمای آسیا با یک مستند مد اینجا و آنجا بود. ما موسیقی را رد و بدل کردیم: برای هر آهنگ Fela Kuti ، من یکی از Amy Winehouse ارائه دادم. تا این لحظه ، ماه هشت یا آن زمان بود و من بیشتر از خانواده خودم خانواده اش را می دیدم. من اطمینان داشتم که او یکی بود.

در همان زمان ، من غرق در خانواده شدم ، تحصیلاتم را تمام کردم و چندین شغل کار کردم ، اما هرگز از این موارد به او نمی گفتم. احساس می کردم باید همیشه بهترین خود را ارائه دهم. من مسئولیت حضور در همه این فضاها و سپس حضور در روابط خود را داشتم. و من از دوستانش متنفر بودم – نه همه آنها ، اما مطمئناً چند دسته از “پسران پسر خواهند شد”. این جایی است که ما تقسیم آهسته خود را آغاز کردیم. همه نقش های من به طور فزاینده ای خسته کننده تر می شدند ، و رابطه شروع به احساس شغل دیگری می کرد.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>