سالی که یاد گرفتم واقعاً چه معنایی برای انزوا و بقا دارد

سپس مارس 2020 اتفاق افتاد و همه گیر شد. همه ما را مجبور به داخل خانه کردند. ما آموزش در خانه را شروع کردیم. کار از خانه و معلوم می شود که گیر افتادن در داخل یک جزیره جادویی در ماین تفاوت چندانی با گیر نکردن در یک خانه در حومه شهر دلاور ندارد: همه چیز به ملزومات مطلوب خلاصه می شود. ابتدا فکر کردم که آیا باید خودم و خانواده ام را بهتر آماده می کردم؟ آیا واقعاً باید آن مهارت های شروع آتش را یاد گرفته باشیم؟ تیر و کمان سفارش دهید و شکار بوقلمون وحشی و گوزن در جزیره را بیاموزید؟ پناهگاه روز قیامت ساخته اید؟ خزه به عنوان دستمال توالت؟ و سپس من یک ایمیل بین جزیره ای در مورد یک حلقه آتش سوزی در جامعه دریافت می کنم (البته با نقاب و فاصله) که از همه جزیره ای ها برای تخلیه یا صحبت در مورد احساسات ما دعوت شده اند ، یا کسی با یک پای در جلوی در ما ظاهر می شود ، و قلب ما یک بار دیگر بلند خواهد شد.

عکس: با احترام میرا پتاسین

و سپس ، در برهه ای از میان همه اینها ، ما شروع به تماشای نمایش های واقعیت بقا کردیم. خورشید غروب می کرد (گاهی اوقات در اوایل 3:30 بعد از ظهر) و ما در داخل آن غرق می شدیم و به من یادآوری می شود که بله ، روزی باید یاد بگیرم که چگونه علوفه بزنم ، و دوش یک لوکس لعنتی است. همه اینها درست و آشکار بود ، اما ، می بینید ، موارد دیگری نیز وجود دارد. در برخی از موارد ، من شروع به دیدن یک الگوی کردم. در هر فصل از نمایش ، شرکت کنندگان نه خیلی گرسنه بودند و نه احساس ناراحتی می کردند. در پایان ، این انزوا و تنهایی بود که شرکت کنندگان را بر آن داشت تا از این کار دست بکشند. آنها نمی توانستند تنهایی را تحمل کنند. خوردن روده خوک راحت تر از نشستن در چادر برای بیستمین روز متوالی بود. آن جایزه بزرگ نیم میلیونی اهمیتی نداشت. خانواده مهم بود. روابط مهم بود. نوع دوستی انجمن. از طریق صفحه نمایش ، من این را دیدم ، اما من قبلاً این را می دانستم. قرار نیست انسان تنها باشد. جامعه جزیره ای من قبلاً این را به من نشان داده بود – آن جامعه برای پایداری و بقا مهمتر از تنهایی است ، تا خودخواهی. آنچه که اکنون می دانم از زمان انتقالم به اینجا نمی دانستم این است که اعتماد به نفس ارزشمند است ، اما مشارکت جامعه بسیار حیاتی است. یک شخص با خیلی کم می تواند زنده بماند ، اما بدون دیگران ، فرد نمی تواند رشد کند.

طی چند ماه گذشته ، یک پرواز چشمگیر شهری از شهرهای بزرگ به مناطق روستایی تر در نیوانگلند انجام شده است. من صفحات خارج از کشور را نیز دیده ام که به این جزیره می آیند ، و گرچه اکثر این افراد دارای وسایل مالی برای فرار از کانون های شهری هستند ، اما من تعجب می کنم که واقعاً چگونه کار می کنند. آیا آنها هنوز تنها هستند؟ آیا خلوت غروب کرده است؟ و آیا آنها متوجه می شوند که ما می توانیم آنها را ببینیم؟ اینکه آنها وارد یک جامعه زنده شده اند؟ از برخی جهات احساس نیاز می کنم تا از جزیره و جامعه خود محافظت کنم ، اما این سرزمین ما نیست و هرگز برای شروع این کار نبوده است. خیلی زود ، خودم را معرفی می کنم ، مقداری سوپ خانگی می ریزم ، به آنها می گویم اگر به هر چیزی احتیاج داشتند ، فقط هولر کنید. به آنها خواهم گفت که هر زمان که آماده شوند ما برای آنها اینجا هستیم.

میرا پتاسین نویسنده کتاب بیچاره روحت همچنین In-Betweens: معنویت گراها ، مدیوم ها و افسانه های اردوگاه اتنا.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>