من قبل از این شیوع چه کسی بودم – و حالا من کیستم؟

سه هفته دیگر ، دوباره ماه مارس است.

این بدان معناست که ، از جمله ، یک سال دیگر از آغاز زندگی ما در این موجود مختصر عجیب و غریب ، عمدتا در قفل ، می گذرد. برای بسیاری سال رنج غیرقابل تصوری بوده است. حداقل 481000 آمریکایی کشته شده اند ، اگرچه احتمالاً تعداد واقعی آنها بیشتر باشد. باشگاهی با پدران مرده وجود دارد ، باشگاهی که تعداد انگشت شماری از دوستان من به آن پیوسته اند. به ویژه برای زنان و زنان رنگین پوست ، رنج قابل توجهی بدتر شده است. زنان بین 25 تا 54 سال به طور فزاینده ای برای مراقبت از فرزندان خود از کار خارج می شوند. محله من موزاییکی بسیار غم انگیز از رستوران ها و ویترین های بسته است که هر کدام نمایانگر معیشت های متعدد خرد شده هستند.

از برخی جهات ، یک سال زمان از دست رفته است. بزودی خواهرزاده ام 1 ساله خواهد شد و من هنوز او را ملاقات نکرده ام. پسر نوجوان من سال آخر خود را در مخفی کردن پدر و مادرش در اتاق خواب خود گذرانده است. یک سال است که از بعضی جهات به سختی اتفاق افتاده است ، یک سال غیبت و سکوت. و با این حال ، از طرق دیگر سالی بوده است که با صدای بلند و دردناک به عمیقاً نگران کننده ترین راه اتفاق افتاده است. سال گذشته ، در روز پایانی فوریه ، من از تهیه گزارش در کنفرانس اقدام سیاسی محافظه کار در واشنگتن به خانه بازگشتم و تقریباً هرگز آنجا را ترک نکردم. ماهها تنها تماس من با دنیای خارج از منظره پنجره آپارتمان من محدود بود.

ماه های ابتدایی همه گیری وحشتناک و آخرالزمانی بود. بعضی از دوستانم شوهرشان را هواکش کردند و یکی از دوستانش شوهرش را فوت کرد. این مرا به یاد روزهای اولیه ایدز می انداخت ، در حالی که افراد بیمار می شدند و هیچ یک از ما نمی دانیم چرا و چگونه. من هرگز در بدترین اضطراب های خود جهانی را تصور نمی کردم که در آن فقط مجبور باشیم کارهای خود را انجام دهیم. بیشتر در آپارتمان خود پنهان می شدم (می دانم یک لوکس عظیم). من ترسیده بودم. شوهر من که مبتلا به آسم است ، متقاعد شده بود که در صورت ابتلا به کوید می میرد. بچه هایم را در خانه نگه داشتم. ما قبل از اینکه مواد غذایی خود را کنار بگذاریم ، آنها را تمیز کردیم. همه چیز طعم کم رنگ ویندکس را داشت.

در زمان های قبل ، من مشغول بودم. عمیقا مشغول. به ناهارها و ناهارها رفته بودم. من هر ماه دو یا سه بار به دی سی می رفتم. من بچه هایم را می دیدم ، اما مثل یک مهمان ویژه در خانه بودم. مطمئناً ، آنها را در مدرسه رها می کردم ، اما اغلب “مسافرت” یا “یک شام” ناپدید می شدم. من از دوران کودکی خودم تقلید کردم و آنها را در اختیار مراقبان یا پدرشان گذاشتم. من توسط مادری تربیت شده ام که آسیب شناسی سفر کرده است. او از تور کتاب به تور کتاب به کنفرانس می رفت. پدرش ، صادرکننده ، نیز از نظر آسیب شناسی سفر کرد. اما در مارس سال 2020 همه اینها متوقف شد. دیگر هیچ رویداد کاری ، مسافرت و بهانه ای وجود نداشت. دنیا الان فقط من ، شوهرم و سه فرزندمان بودیم. راهی برای فرار از صمیمیت وجود نداشت. دیگر هیچ ترک تحصیلی در مدرسه وجود نداشت و همچنین مدارس دیگری نیز وجود نداشت. ریتم شبانه روزی زندگی خانگی از بین رفته بود و تنها کارهای شاد پیاده روی سگ باقی مانده بود.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>