چگونه یاد گرفتم که یکپارچه خود را دوست داشته باشم

چند ماه پیش ، بعد از ظهر با مادربزرگم در یونگین ، درست در جنوب سئول ، پیاده روی کردیم و به سمت نهرهای به نام Tancheon پیچیدیم. یک روز گرم اواسط زمستان بود و ما بازوها را بهم پیوند دادیم. پس از انتقال تدریجی از سفرهای کودکی خود به کره ، پس از انتقال من از غرب میانه به نیویورک ، جایی که بزرگ شدم ، چند سال است که او را ندیده ام. به نظر نمی رسید او خیلی پیرتر از آن باشد که من به یاد می آوردم ، اما کمی کندتر ، و کمی سفت تر از زانوها حرکت کرد. ما کودکان را با دوچرخه های آبی و زرد تماشا می کردیم و من به تابستان هایی فکر می کردم که روزی در سئول می گذراندم و مادربزرگ و مادربزرگم در امتداد رودخانه هان می دویدند که پشت سرشان قرار داشتند. او که برای استراحت روی نیمکت چوبی پارک متوقف شده بود ، سوالی را مطرح کرد که قبلاً وقتی نوجوانی از من پرسیده بود: آیا می خواستم پلک هایم را مرتب کنم؟ من خندیدم و به آرامی با او برخورد کردم و به او خبر دادم که پنجره از مدتها قبل بسته شده است. اما در داخل ، یک جرقه قدیمی احساس کردم. مدتی بود که احساسش نکرده بودم.

هر وقت به آینه نگاه می کنم اولین چیزی که می بینم چشم هایم است. آنها چشمان پدر من هستند: قهوه ای تیره – تقریباً سیاه – کمی فرورفته ، و با شکل درب آنها تعریف می شود. هیچ چین و چروکی ، هیچ چین و چرمی وجود ندارد که دوباره به داخل سوکت بیفتد. فقط یک هواپیمای عریض و مسطح که در زیر ابروهای من بی حرکت نشسته است. از نظر تکنیکی به عنوان “چین اپیکانتیک” شناخته می شود ، در اصطلاح عامیانه به عنوان یکپارچه ، و از نظر ناآگاهانه به عنوان “چشم آسیایی” ، این ویژگی شاید به عنوان ویژگی تعیین کننده کاریکاتورهای نژادپرستانه قابل تشخیص باشد ، چه از اواخر قرن و چه اکنون ، که در آن کوچک ، مورب چشم رسم تمرکز می کند: یک خط به شدت به بالا کشیده می شود ، یک خط زیر آن و یک خط برای مردمک مهره. در آمریكا ، مردم تمایل دارند كه عرض قاره آسیا را فراموش كنند: كره ، ژاپن و چین ، بله ، اما تایلند ، مالزی ، هند ، بنگلادش و سایر كشورها نیز مملو از درب های منفرد و درب های دوتایی ، چشم های قهوه ای و سیاه و فندقی با این حال مونولید نمادی از مفهوم مبهم آسیایی بودن است ، میلیاردها نفر را به سه ضربه ساده کاهش می دهد.

مهم نیست که به کجای دنیا رفته ام ، چشمان من شیفت انحرافی بوده است. در شهر کوچک غرب میانه که بیشتر سالهای تشکیل خود را در آنجا گذرانده ام ، آنها موضوع بازی حیاط مدرسه بودند. “چینی” ، همکلاسی های من شعار می دادند و گوشه چشم هایشان را به سمت بالا می کشیدند. آنها می گفتند “ژاپنی” و آنها را به پایین می کشاند. “اما من کره ای هستم” ، اعتراض خواهم کرد ، انگار که مهم باشد. منعکس شده در چشمان گرد کوچک آنها ، همه ما یکسان به نظر می رسند.

در سئول ، جایی که ما اغلب برای دیدن خانواده مادرم به مسافرت می رفتیم ، آنها نیز عجیب بودند. خواهرم چشمهای مادرمان را بزرگ و گرد با یک “نیمه چین” یا “درپوش مخفی” طبیعی به ارث برد. هنگام شام با خویشاوندان دور ، او را بخاطر درخشش موهای صاف و سیاه و چشمهای دوست داشتنی اش ، که با مژه های بلند حاشیه داشت ، ستایش کردند. آنها لحظه ای از او خجالت می کشیدند ، و سپس ویژگی های دیگر را انتخاب می کردند – موهای قهوه ای کمی موج دار من ، درب های من. آنها می گفتند این صفات باید از پدر من نشأت گرفته باشد ، کوچکترین پوزخند زدن در لبه لبهای آنها. نیمی از پلک ویژگی ای بود که ما را از هم متمایز می کرد و او را زیبا و من را باهوش می کرد.

Leave a reply

You may use these HTML tags and attributes: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>